تبليغاتX
دنیای راه راه

گمان نکنم اینجا دیگر به روز بشود. اگر خواننده‌ی این وبلاگ بوده‌اید، از این به بعد خواننده‌ی این یکی وبلاگ باشید!

اگر هم از طریق فیدخوان، مطالب این وبلاگ را پیگیری می‌کردید، این آدرس را جایگزین فید قبلی کنید.

البته چیزی عوض نشده است؛ فقط جای نوشته‌ها عوض شده، وگرنه نویسنده‌ی آن یکی وبلاگ هم، همین کوثر است، با همان افکار و عقاید.

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 29 اردیبهشت1388 ؛ ساعت 23:57 |

استغفرالله! ما که به همچین چیزهایی اعتقاد نداریم، ولی می‌گویند آن‌ور آبی‌ها همه‌اش «زن» و «مرد» می‌کنند و انجمن حمایت از زنان می‌سازند و فمینیست می‌شوند و به «زن» لقب «جنس دوم» می‌دهند. البته ما فرهیخته‌ایم و فمینیسم‌ناپذیر! و خوب می‌دانیم که جامعه متشکل از «زن» و «مرد» است و منظور از «ملت» و «مردم» و «آدم‌ها»، هم زنان هستند و هم مردان...
نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 24 فروردین1388 ؛ ساعت 9:30
وقتی یک نفر بر حسب اتفاق، یا حالا بی‌احتیاطی خودش، می‌افتد توی استخری، رودخانه‌ای، چیزی؛ بقیه نمی‌آیند همان‌جا برایش کلاس درس بگذارند که «خوبه، آفرین، یه کمی خودتو شل کن، دست و پا نزن، نترس الان میای روی آب»، یا «صبر کن حالا که توی آبی بیام شنا یادت بدم که غرق نشی!»...

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 18 فروردین1388 ؛ ساعت 8:40

از بچگی توی گوشش می‌خوانند «مرد که گریه نمی‌کنه». بعد برای اینکه مردانگی‌اش را ثابت کند، بغضش را فرو می‌دهد و فقط لرزش لب‌هایش می‌ماند. می‌ماند تا ابد. این یکی درس را خوب یاد می‌گیرد و می‌شود عاشق تنهایی…

نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 18 فروردین1388 ؛ ساعت 8:39

«ما از شهدا هیچی نمی‌دونیم» … «ما شهدا رو نشناختیم».
تا حالا چند بار این جمله‌ها و امثال این جمله‌ها را شنیده‌اید؟ من از شنیدن این جمله‌های تکراری متنفرم. از هر چیزی که شهدا را یک جای بلند بنشاند که دست هیچ‌کسی بهشان نرسد، متنفرم. از اینکه شهدا را پیغمبر و پیغمبرزاده معرفی می‌کنند متنفرم. شهدا هم آدم بوده‌اند؛ درست مثل خیلی از کسانی که دور و برمان می‌بینیم. حالا تو می‌خواهی دقیق‌تر باشد بگو: «آدم‌های خوبی بوده‌اند»؛‌ ولی به خدا از همین دنیا و همین خاک سربرآورده‌اند. از مریخ نیامده بودند که حالا ما هر وقت حرف از جبهه و جهاد شد، همان منبر همیشگی را برویم که آره، آن زمان که جنگ بود، چنین گوهرهایی توی جبهه بودند، چنان انسان‌های وارسته‌ای آنجا جنگیدند. و بعد چند تا خصوصیتی که از شهدا شنیده‌ایم را بکنیم پتک و بکوبیم سر خودمان که: بعله! آن‌ها توی دمای n درجه، فلان کیلو تجهیزات با خودشان حمل می‌کردند و x کیلومتر پیاده توی رمل‌ها و چه‌ می‌دانم، گِل‌ها راه می‌رفتند و از خدا هم غافل نمی‌شدند...

برای به نتیجه رسیدن این بحث، باید اینجا را ببینید.
نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 3 فروردین1388 ؛ ساعت 15:55

آقای سپاه که اردوی راهیان نور راه می‌اندازی؛ آدم‌ها نمی‌آیند جنوب که چند روز دور هم باشند و خوش بگذرانند و برای نمکش کمی خاک بخورند! می‌آیند آنجا خودسازی کنند، اقلا تفکر کنند و با سیره‌ی شهدا مأنوس بشوند. توی سیره‌ی کدام شهید، به تعویق انداختن نماز اول وقت بوده که توی اردوی «راهیان نور» از اصول مسلم شده است؟

وقتی عمل‌مان با حرفمان یکی نباشد، حرف می‌شود شعار. حالا قرار است با این شعارها، چه کسانی متحول بشوند؟

نظرات این مطلب را اینجا بخوانید

نوشته شده توسط کوثر در روز دوشنبه 3 فروردین1388 ؛ ساعت 15:53

دیدید توی کارتون‌ها از این دستگاه‌های طلایاب را نشان می‌دهد؟ طرز کارش را دیدید؟ هر چی به طلا نزدیک‌تر می‌شود، صدایش بیشتر در می‌آید...

نوشته شده توسط کوثر در روز جمعه 16 اسفند1387 ؛ ساعت 22:42

تا به حال چند بار از ته دل آرزو کرده‌ام که ای کاش پسر بودم. تعداد دفعاتش را یادم نمی‌آید، اما دو بارش را مطمئنم. بار اولش را هم یادم نمی‌آید چرا و کِی! ولی بار دوم را به خاطر تکرار شدنش یادم هست و آن هم وقتی بود که داشتم از نگاه تیز و هرزه‌ی یک جنس مذکر فرار می‌کردم.
این مطلب رونوشتی است از این یکی!
نوشته شده توسط کوثر در روز سه شنبه 13 اسفند1387 ؛ ساعت 12:24

دو روزه یه جور عجیبی شدم. همه‌ش بازگشت دارم به گذشته. به یه زمان‌‌ها و مکان‌هایی که حتی نمی‌دونم کی هست و کجاست. یه چیزی منو می‌کشونه به گذشته، ولی قبل از رسیدن به مقصد، وسط راه رهام می‌کنه و فقط یه حس آشنا برام می‌ذاره...

...

نوشته شده توسط کوثر در روز یکشنبه 11 اسفند1387 ؛ ساعت 7:28

توی کلاس نشسته بود و به درس گوش می‌داد. داشت به حرف‌های استاد فکر می‌کرد که یکهو خاطره‌ی چند سال پیشش، سرک کشید وسط حرف‌های علمی استاد. هنوز خاطره کامل نشده بود که یک سؤال از گوشه‌ی ذهنش پرید وسط خاطره و حرف‌های علمی استاد. همین‌طور که داشت توی ذهنش، به سؤال، جواب می‌داد، یکی‌یکی بقیه‌ی خاطره‌ها و حرف‌ها و سؤال‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها و ایده‌ها و ... سرک کشیدند و آمدند وسط سرش. آن‌قدر سر و صدا کردند که بقیه را هم خبر کردند...

نوشته شده توسط کوثر در روز پنجشنبه 8 اسفند1387 ؛ ساعت 23:56